براي قهرمان اين داستان موقعيتي پيش آمده كه با چشمان بسته بتواند ديگران را ببيند و از آن فراتر، پاى حرفهاى بىتظاهر و مكنونات قلبىشان بنشيند. چنين موقعيتى ابتدا براى هر كسى جذاب است و جالب، ولى با گذر زمان، كمكم شخص مىفهمد كه دانستنِ همه چيز، هميشه خوب نيست. ما سالها با افرادى زندگى مىكنيم يا رفت وآمد و ارتباطى داريم كه به تصور ما از نزديكان ما هستند و رابطهاى عاشقانه، دوستانه يا همراه با احترام ميان ما برقرار است، اما به يكباره همه چيز چهره عوض مىكند و تمام تصورات ما در هم مىريزد و هيچ كارى هم ديگر از دست ما را برنمىآيد. اميدواريم شما هم براى لحظاتى خود را در چنين موقعيتى قرار دهيد و ببينيد آيا مىخواهيد كه به اين توانايى دست يابيد يا نه؟ آيا واقعا دوست داريد در شرايطى قرار بگيريد كه همه چيز و همه كس با شما بىپرده سخن بگويند؟ شايد بتوان چنين وضعيتى را با فراموشىِ ذهن آدمها مقايسه كرد. بسيارى عقيده دارند اگر انسان فراموشكار نبود، زندگىِ سختى داشت و نمىتوانست دردها و مشكلات گذشته را كنار بگذارد و به آينده منتقل نكند. اين هم از آن نعمتهايى است كه خداوند به انسان عطا كرده و گاهى ارزش آن را نمىدانيم.
خلاصهاي از كتاب:داستان در مورد زنی است که در زندگی تمام چیز های مورد نیازش را دارد : زندگی خوب، همسری مهربان و غیره. اما بر اثر یک اتفاق دچار تصادف شده و در نتیجه ناخواسته به حقایقی پی می برد که متوجه می شود آن زندگی آرام وبی دغدغه چه چیزهایی پشت خود داشته است.
2. هنگام درج نظر در مورد یک کتاب، بهمنظور کاسته نشدن جذابیت داستان برای دوستانی که کتاب را مطالعه نکردهاند، از اشاره مستقیم به پایان داستان بپرهیزید.
3. هنگام درج نظر در مورد یک نویسنده، رعایت آداب نقادی موجب امتنان است؛ انتشارات شادان خود را متعهد به صیانت از حریم خصوصی نویسندگانش میداند.
4. در صورتی که عضو سایت باشید و با نام کاربری خود وارد شده باشید، نیازی به درج نام، ایمیل و کد امنیتی ندارید و نیز میتوانید به سایر نظرات امتیاز دهید.