آشنايي با اهل قلماهل قلم فارسي‌زباناعتمادي؛ ر

اعتمادي؛ ر

امتیاز این گزینه
(18 آرا)
در سالن آرام يك آپارتمان با ديوارهاى سپيد و تابلوهاى نقاشى متنوعى از طبيعت، دريا، جنگل و پل، برابر نويسنده‏اى نشسته‏ايم كه براى سه نسل پياپى از مردم ايران مى‏نويسد و با او از روزهاى رفته، از سالهاى پرهياهوى نويسندگى‏اش كه با نخستين و جنجالى‏ترين اثرش «توئيست داغم كن» آغاز شد حرف مى‏زنيم. با اينكه او براى سه نسل رمان نوشته، هنوز هم به قول يكى از روزنامه‏نگاران كه اخيرا با وى مصاحبه داشته «قد و قامتى استوار و حركاتى جوان دارد و بيش از آن، روحيه جوانانه و لبخندهاى فروتنانه‏اش در مخاطبش اثرگذار است».
با او از تولدش و سالهاى كودكى و نوجوانى‏اش مى‏پرسيم. لبخندى مى‏زند و مى‏گويد: «به قول سعدى بزرگى به عقل است نه به سال، بايد اضافه كنم كه در برخوردهاى روزانه‏ام با جوانانى روبرو مى‏شوم كه دلى پير و فرسوده در سينه‏شان مى‏تپد، كهنگى در انديشه‏شان و در برابر با مردان كهنسالى به گپ و گفتگو مى‏نشينم كه جوان فكر مى‏كنند و جوان مى‏انديشند. بزرگ‏ترين آرزويم اين است كه جوانان ايرانى هميشه جوان بينديشند و در كار نوآورى و نوانديش باشند. در شرايط امروز جهان، نوآورى و نوانديشى جوان است كه جنبش‏هاى فرهنگى و تكنولوژيك پديد مى‏آورد».
در حالى كه اعتمادى از جهش‏ها و جنبش‏هاى جوانان و نوآوريهاى زمانه ما حرف مى‏زند، به ياد نخستين داستان بلندش مى‏افتيم كه با عنوان عجيب و غريبش «توئيست داغم كن» به طرح و گفتمان تازه‏اى از نسل جوان آن روز ايران پرداخت. چنانكه رسم روزگار است هر ايده و فكر نو، با موافقت‏ها و مخالفت‏ها رو به رو مى‏شود و همين مسئله و تضادِ حاصل از نوآورى است كه توجه جامعه را به خود جلب مى‏كند. در مورد اين كتاب كه نام روى جلدش از يك رقص غربى گرفته شده بود ولى داستان متن، فريادها و خروشهاى نسل جوان ايرانى را در تضاد با جامعه كهنه انديش مطرح مى‏ساخت، در همان زمان منتقد معروف كتاب «على اكبر كسمائى» در مقدمه «داستان» نوشت، شما فريادگر نسل جوانى هستيد كه حق و حقوق خود را مطالبه مى‏كند و اين قصه شما مرا به ياد اهداى جايزه كتاب جوان در پاريس به نام «بچه‏هاى كوچك‏ترين» مى‏اندازد كه قصه شما چيزى از آن كتاب كم ندارد. بعد مجله معروف ادبى آن زمان «راهنماى كتاب» با نقد مفصلى، اين كتاب را به جامعه كتابخوان معرفى كرد. از اعتمادى دوباره سؤال مى‏كنيم در كدام بخش از ايران متولد شده و تحصيلاتش در چه رشته‏اى بوده است. اعتمادى از پنجره آپارتمانش به قطعات شناورى كه بر سينه آسمان مى‏لغزد نگاه مى‏كند و در همان حال مى‏گويد:
«من در شهر لار، از استان فارس متولد شدم. سال تولدم در شناسنامه 1312 ثبت شده، كودكى‏ام در آن شهر كوچك ولى با قدمتى دو هزار ساله، گذشت. دبستان را در آن شهر گذراندم. در آن سالها، هنوز هم در شهرهاى دورافتاده مكتب خانه وجود داشت، اما پدرم عاشق نوآورى بود و مرا به دبستانى فرستاد كه تازه تأسيس بود و من شش سال دوره ابتدايى را در آن دبستان گذراندم. زندگى در شهر كوچك لار براى من كه از شش سالگى با خواندن و نوشتن در متن خانواده آشنا شده بودم سخت مى‏گذشت، روزنامه‏اى به آن شهر نمى‏آمد، يك كتابفروشى داشت كه سى چهل كتاب بيشتر در قفسه‏هايش نبود، آن هم كتب مذهبى. به سفارش پدرم، آقاى مروج، صاحب كتابفروشى، همه كتابهايش را به من مى‏داد و مى‏خواندم، ولى مصاحب و رفيق من از آن زمان تا امروز حافظ شيرين سخن بوده و هست. در كلاس چهارم ابتدايى، به روانى اشعار حافظ را مى‏خواندم، براى مادرم و خاله‏ها و همسايه‏ها فال حافظ مى‏گرفتم و برايشان با برداشتهاى كودكانه‏ام تفسير و تحليل مى‏كردم».
مى‏پرسيم: «لابد از همان زمان هم مى‏نوشتيد؟» مى‏گويد:
«همين قدر مى‏دانم كه هميشه از انشاء نمره بيست مى‏گرفتم. يادم هست در كلاس ششم دبستان انشايى نوشتم و بعد از خواندنش در كلاس درس، معلم‏مان انشاء را از من گرفت و با خودش برد. من متعجب از حركت معلم انشاء، پيش خودم فكر مى‏كردم مرتكب چه گناهى شده‏ام كه انشاى مرا با اخم و تَخم گرفت و با خودش برد، دو ماهى گذشت، يكروز معلم انشاء همراه با مدير به كلاس آمد و مرا صدا زد. يك جلد كتاب انشاء نويسى كه خاطرم هست نويسنده‏اش شخصى بنام سليم نيسارى بود به من هديه داد و گفت: اين جايزه از تهران براى شما آمده است. بى‏انصاف حتى توضيح نداد كه چرا اين جايزه در بين تمام شاگردان كلاس به من تعلق گرفته است. بعدها فهميدم اين جايزه بخاطر انشائى بود كه معلم انشاء آن را از من گرفت و برد.
پرسيدم: «پس، از آن زمان متوجه شديد كه استعداد نويسندگى داريد؟» اعتمادى كه پيداست به چاى علاقه دارد سومين ليوان چايش را مزه مزه كرد و گفت:
«نه! واقعا نمى‏دانستم چنين استعدادى دارم، معلم انشا هم مرا در جريان نگذاشته بود تا اينكه به تهران آمديم».
از او مى‏پرسيم: «چه شد كه به تهران آمديد؟». مى‏گويد: «پدرم بازرگانى بود اهل ريسك و خطر، اغلب حتى طى يك سال مى‏ديديم كه وضع مالى‏مان خوب و بد مى‏شود، باصطلاح بالا پائين زياد داشت. در سال ششم دبستان بودم كه پدر بر اثر ورشكستگى لار را ترك كرد و عازم تهران شد تا بخت خود را در اين شهر بيازمايد. يك سال بعد، درست وقتى كه من دوره دبستان را تمام كردم مادرم مرا به تهران نزد پدر فرستاد و من در دبيرستان مروى تهران ــ در خيابان ناصرخسرو ــ مشغول تحصيل شدم و كمى بعد پدر، كل خانواده را به تهران منتقل كرد چون كار و بارش دوباره جان گرفته بود و تا امروز ساكن تهرانيم».
از اعتمادى مى‏پرسيم: «انشاء شما در دبيرستان چگونه بود؟». انگار نگاهش از پنجره آپارتمانش، دبيرستان مروى را با تمام خاطره‏هايش مى‏بيند و مرور مى‏كند.
«در سال اول تحصيلى، در زنگ انشاء، من هم مانند بقيه دانش‏آموزان انشايم را خواندم. زمانى كه خواندن انشايم تمام شد ناگهان متوجه شدم همكلاسيها برايم كف مى‏زنند، شگفت‏زده و در حالى كه از شرم سرخ شده و علت را نمى‏دانستم سر جايم نشستم و معلم كلاس آقاى دكتر حيدريان كه اگر زنده است سلامت باشد و اگر فوت كرده خدايش بيامرزد، بعد از زنگ پايان كلاس مرا خواست و گفت: پسر جان! تو استعداد نويسندگى دارى آيا كتاب مى‏خوانى؟ گفتم بله. من عاشق كتابم. ايشان چند كتاب به من معرفى كردند كه حتما آنها را مطالعه كنم. در آن زمان‏ها وضع اقتصادى مردم به گونه‏اى نبود كه پول توى جيبى قابل ملاحظه‏اى به بچه‏ها بدهند.

فهرست آثار:
دختر خوشگل دانشكده من
توييست داغم كن
ساكن محله غم
براى كه آواز بخوانم
خوب من
ديروز من ديروز تو
شاهين خبرنگار حوادث
شاهين در دام جاسوسان
بازى عشق
كفش‏هاى غمگين عشق
خانه سبز عسل
جسور
شب ايرانى
اتوبوس آبى
آخرين ايستگاه شب
شاهد در آسمان
چهل درجه زير شب
يك لحظه روى پل
روزهاى سخت بارانى
شوك پارسى

دوره جديد آثار پس از سال 1377
آبى عشق
هشت دقيقه تا برهوت
گل بانو
دختر شاه پريان
گل تى تى
عاليجناب عشق
هزار و يك شب عشق
كفش‏هاى غمگين عشق
نسل عاشقان
هفت آسمان عشق
رنگ سرخ عشق
گنجشك‌هاي غم

«دومين ماه بهار رو به‏پايان بود، هواى تهران به‏سرعت گرد و غبارهايش را برسر سبز بهار فرو مى‏ريخت و تابستان را كشان كشان و پيش‏رس جلو مى‏آورد. ناديا، غرقه در كار روزمره و تا حدودى گرفتاريهاى حرفه‏اى را با اشتياق مى‏پذيرفت.»
از كتاب «عاليجناب عشق»

سایر اطلاعات

  • پست الكترونيك نويسنده: r_etemadi@shadan-pub.com

نظر 

 
+1 6 گندم چهارشنبه 02 آذر 1390 ، ساعت 14:30
سلام من با کتاب توییست داغم کن در نوجوانی با شما آشنا شدم . البته این کتاب متعلق به مادرم هست . از داستانهای ابی عشق نسل عاشقان و عالی جناب عشق لذت بیشتری بردم
قلم زیبایتان را دوست دارم پاینده و سرافراز باشید
خدا قوت
نقل قول
 
 
5 هوشنگ اکبری شنبه 12 شهریور 1390 ، ساعت 05:33
آیا شما کتابهای شاهين خبرنگار حوادث
شاهين در دام جاسوسان
از آقای اعتمادی را دارید؟
نقل قول
 
 
4 مهتاب شنبه 11 تیر 1390 ، ساعت 15:00
با عرض سلام خدمت شما جناب آقای اعتمادی . من کتاب آبی عشق و هفت آسمان عشق شما را خوانده ام و از هر دوی آنها لذت برده ام . بقیه آثارتان را هم امسال از نمایشگاه کتاب تهیه کردم . نوشته های شما همیشه گیرائی خاصی دارد که آدم را مجذوب خود می کند و حتی بعد از تمام شدن کتاب تا مدتها ذهن انسان را درگیر می کند .مخصوصاً کتاب هفت آسمان عشق .ای کاش در آخر این کتاب از سرنوشت شیرین و احمد (پسر فرنگیس) مطلعمان می کردید . با تشکر از شما .
نقل قول
 
 
3 narjes سه شنبه 27 اردیبهشت 1390 ، ساعت 17:37
آقای اعتمادی دوست داشتنی. یک بار شما رادیدم و از دیدنتون به خودم میبالم.. چها 5 سال قبل توی نمایشگاه بود که ازتون امضا هم گرفتم.ونگهداشتم. یک کتابم بنام برادر و یکی هم بنام مادرم . کاراتونو دوست دارم و همه رو خوندم ولی کتاب شب ایرونی رو از شادانی ها پرسیدم که هرچی گشتم نبود. ایشالا موفق و سلامت باشین. دوستدار شما نرگس صحاف زاده
نقل قول
 
 
2 سها یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 ، ساعت 13:47
سلام اقای اعتمادی شاید باورتون نشه که من تازه یک هفته است که با اسم شما اشنا شدم تنها دلیلشم اینه که کسی که خیلی دوسش دارم گفت که توی جوونیاش رمان های شمارو میخونده منم اینکارو کردم و حالا خیلی خوشحالم که برای شناختن شما خیلی هم دیر نیست...من عاشق رمانم ...حالا قدرت عشق کاری کرد که عاشق رمان های بی نظیر شما هم بشم و مفتخرم
میخواستم کتا دیروز تو دیروز من رو دانلود کنم اما موفق نشدم ...لطفا بمن بگید چطور میتونم این کتابو تهیه کنم.سپاسگزارم.
نقل قول
 
 
1 سارا چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 ، ساعت 16:30
با سلام اقای اعتمادی عزیز اکثر کتابهای شما را خوانده ام همه را دوست داشته ام اما کفشهای غمگین عشق -عالیجناب عشق و به خصوص نسل عاشقان را بسیار دوست می دارم با تشکر از شما منتظر کارهای جدید شما هستیم.
نقل قول
 

افزودن نظر

1. دوست عزيز شادان؛ لطفاً از درج نظر با حروف انگليسي (Finglish) جداً خودداري كنيد و نظرات خود را فقط با حروف فارسي درج نماييد.
2. هنگام درج نظر در مورد یک کتاب، به‌منظور کاسته نشدن جذابیت داستان برای دوستانی که کتاب را مطالعه نکرده‌اند، از اشاره مستقیم به پایان داستان بپرهیزید.
3. هنگام درج نظر در مورد یک نویسنده، رعایت آداب نقادی موجب امتنان است؛ انتشارات شادان خود را متعهد به صیانت از حریم خصوصی نویسندگانش می‌داند.
4. در صورتی که عضو سایت باشید و با نام کاربری خود وارد شده باشید، نیازی به درج نام، ایمیل و کد امنیتی ندارید و نیز می‌توانید به سایر نظرات امتیاز دهید.




کد امنیتی
بازنشانی